خرید بک لینک
بازدید : 31 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 29 روز سن دارد :. هر روز یاد مهدتون می کنین. بیشتر مامانها شاغل بودن. بهتون میگم مهد تعطیله و خانم محروقی(مدیر مهد) نیست و ... گاهی هم زمان تعطیلی مهد که از جلوش رد میشیم میگم ببینید تعطیله ولی هر مهدی که می بیند میگین این مهد منهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:20

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)بازدید : 7 مرتبه.: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 5 روز سن دارد :.مامان شام درست کرد و ما هم کمی تنقلات آماده کردیم و رفتیم بالا میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15

بازدید : 17 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 29 روز سن دارد :. هر روز یاد مهدتون می کنین. بیشتر مامانها شاغل بودن. بهتون میگم مهد تعطیله و خانم محروقی(مدیر مهد) نیست و ... گاهی هم زمان تعطیلی مهد که از جلوش رد میشیم میگم ببینید تعطیله ولی هر مهدی که می بیند میگین این مهد منه و تو نیا اینجا جای مامانها نیست و ... حالا هم میخواین منو بذارن سر کار خبر ندارین که بدجوری سرکارم البته خودم هم گاهی دلم هوای برنامه نویسی می کنه ولی جلوی شما بیان نمی کنم. گاهی میگین با کامیون می برمت سر کار گاهی هم با موتور گاهی هم با ماشین بابا میگم اگه برم سرکار شما تنها می مونین. ارسلان میگه اتوبوس سوار میشم میرم خونه عزیزجون(مادرشوهرم) اردلان میگه همینجا بازی می کنیم ارشیا میگه منم میام باهات هر روز صبح هم بیدار میشین میگین بابا کجاست؟ میگم اداره میگین سرکار؟؟؟؟؟؟ ارسلان می خواد بزرگ بشه بره سر کار باباش تنها نباشه. یه بار با هم قدم میزدیم و صحبت می کردیم ارسلان گفت بزرگا میرن سرکار مامان باباها آره؟ منم گفتم آره گفت تو چرا نمیری سرکار؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم من قبلا می رفتم اما الآن نمیرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 18:13

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : 14 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 29 روز سن دارد :. از اونجایی که یه مدت برای بررسی لوزتون زیاد می بردمتون دکتر تا تصمیم بگیریم برای عملتون شما هم یه بازی به بازیهاتون اضافه کردین دکتر بازی دهن عزیزجون(مامانم) را نگاه می کردین براش نسخه می نوشتین و می گفتین فردا صبح بیا(با تأکید) آمپولم می زدین البته نمی دونین آمپول چیه از آزمایش یادتون هست برای همین همه آمپولها روی دست هست. ارسلان با تأکید میگه می خوام دکتر بشم قراره دکتر مغز بشه ارشیا هم دکتر قلب اردلانم دکتر می خواد بشه که دستم را خوب کنه آمپولم میزنه البته هم دوست دارین دکتر بشین آمپول بزنین موضوع : پسر, 3قلو, ارسلان, سه قلو , شیرین زبونی, ارشیا, اردلان, 40 ماهگی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 18:13

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : 0 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 26 روز سن دارد :. ساعت 3:15 نیمه شب مرتب دندون قروچه می کردی منم نمی دونستم چی کار کنم تا اینکه همین الآن شروع کردی به حرف زدن و گفتی من ، من خاموش کنم و گریه خیلی بلند شروع کردی به گریه بغلت کردم و کم کم که واضحتر صحبت کردی گفتی من تلویزیون را خاموش کنم و مدام بلند گریه می کردی تا بغلت کردم بردمت جلو تلویزیون و روشن کردم و کنترل را دادم دستت خاموش کردی و خندیدی بعد آوردم تو اتاق گفتم برو سر جات بخواب که تشکت را نشون دادی گفتی این جای منه و راحت خوابیدی یه بارم نصف شب جا به جات می کردم و میگذاشتمت تو تشکت که گفتی این تشک من نیست گفتم خوب بیا ببمرمت تو تشک کجاست نشونم بده ، خودت نشستی اطرافت را نگاه کردی و گفتی همینجاست و خوابیدی. الهی فدای دل کوچیکت بشم که اینقدر ساده راضی میشه . کاش همیشه همینطوری بمونه و خواسته های دلت دستنیافتنی نشه و بشه راهت شادت کادامه مطلب

برچسب: خواب نیمه شب,بی خوابی نیمه شب,دیدم به خواب نیمه شب, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 6:24

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : 3 مرتبه مثل همیشه پارک و گردش و شادی عکسها در ادامه ... ادامه مطلب : بعد از یه مدت طولانی که بچه ها تفنگ می خواستن من این تفنگها را گرفتم که چندتا توپ و چیزهایی شبیه بطری داشت که باید با توپ هایی که توش جا می خورد به اون موانع شلیک می کردن اول از همه ارسلان یاد گرفت که چطور توپ را جا بزنه و برای همه جا می زد بعد اردلان و نهایتا ارشیا اما با مدت زمان بیشتری اما در کل باباتون بدش آمد و تفنگ ها را جمع کرد چون یه بار به پیشونیشون خورد و درد داشت گفتن اگه به همدیگه بزنن خطرناکه یه مدتی هم بدون توپ بهتون می دادم آخه اصلا اعصاب نمی مونه تفنگ صدادار داشته باشین سه تایی هم بازی کنین که سرصدای خونه مثل میدون جنگ واقعی میشه موضوع : ارشیا, پسر, 3قلو, سه قلو , ارسلان, اردلان, 38 ماهگی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 3:35

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

بازدید : مرتبه

موضوع :

تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

برچسب: گردش آخر هفته, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 3:35

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

بازدید : مرتبه

موضوع :

تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

برچسب: گردشگری,گردش,گردش خون, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 3:35

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

بازدید : مرتبه

موضوع :

تاريخ : پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 22:24

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

بازدید : مرتبه

موضوع :

تاريخ : شنبه 1 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 22:24

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

بازدید : مرتبه

موضوع :

تاريخ : جمعه 14 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)

برچسب: باغ پرندگان تهران,باغ پرندگان,باغ پرندگان اصفهان, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 22:24


من مرضیه در تاریخ 1388/8/8 با همراه زندگیم سعید قدم در جاده زندگی گذاشتیم و در 1392/5/24 سه فرشته کوچولو همراه ما شدن و اینجا خاطرات این سفر را می نویسم تا پسرانم بدونن که عزیزتر از جانمون هستن و قدر خودشون را بدونن.

برچسب: نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 8:54

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : 0 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 24 روز سن دارد :. این روزها ارسلان تو خونه راه میره و میگه مامان خوشگل من ، مامان خوشگل من این بیان از وقتی شروع شد که دعواتون که می کردم می گفتین میرم یه مامان دیگه پیدا می کنم ولی من هیچوقت نگفته بودم که بچه دیگه ای را بزرگ می کنم نمی دونم از کجا یاد گرفتین ، باباشونم با شیطنت گفت یه مامان خوشگل پیدا کنی ها و ... اینجوری شد که می گفتین میرم مامان خوشگل دیگه پیدا می کنم بعد پشیمون می شدین و می گفتین تو مامان خوشگل من هستی البته منم خیلی رو این حرفتون حساسیت به خرج نمی دادم . تا اینکه یه روز صبح که بیدارتون کردم خیلی اذیت کردین و این حرفو تکرار کردین منم عصبانی شدم گفتم برین پیدا کنین برین دیگه... شما هم هی رفتین دم در هی پشیمون شدین ، دلم سوخت گفتم بیاین شیر بخورین که بتونین مامان خوشگل پیدا کنین ، شیر هم خوردین گفتم لباس گرم بپوشین سرما نخورین آخه می گادامه مطلب

برچسب: مامان خوشگل من, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 8:54

تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : مرتبه موضوع : تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | نویسنده : مرضیه(مامان 3جوجه طلایی) بازدید : 0 مرتبه .: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 24 روز سن دارد :. خیلی خودمونی گرفتیم خیلی حتی یه مهمونم نداشتیم. مامان و بابام از 20 روز قبلش مسافرت بودن و برنگشته بودن و پدر و مادر باباسعید هم چندروزی بود مسافرت بودن. کیک هم خودم پختم که سالمتر باشه. تا ساعت 12 هم منتظر باباسعید بودیم و جشنمون ساعتها یک و دو برگذار شد. خیلی هم بامزه رقصیدین و اولین بار بود که کیک را با لذت می خوردین. تو همین روز بود که دکتر رفتم و گفت دردهایی که دارین شروع آرتروز گردن و زانو هست و باید ورزش کنین و من هم مثل بچه ها گریه کرده بودم و دل و دماغ نداشتم فقط به عشق بچه هام شاد بودم. فرداش هم رفتیم کلوپ پاندا که شادیتون کامل بشه اونجا هم پا به پاتون بازی کردم حتی سرسره بازی . باباتون می گفت پسرام و دخترم را آوردم پارک بازی کنن موضوع : ادامه مطلب

برچسب: تولد سه سالگی,تولد سه سالگی پسرم,تولد سه سالگی دخترم, نویسنده: محمد صالحی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی